ذبيح الله صفا

474

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

زين خلقِ پر شكايتِ گريان شدم ملول * آن هاى و هوى و نعرهء مستانم آرزوست گوياترم ز بلبل امّا ز رشك عام * مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند يافت مى نشود جسته‌ايم ما * گفت آنكه يافت مىنشود آنم آرزوست هرچند مفلسم نپذيرم عقيق خرد * كانِ عقيق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز ديدها و همه ديدها ازوست * آن آشكار صنعتِ پنهانم آرزوست خود كار من گذشت زهر آرزو و آز * از كان و از مكان پى اركانم آرزوست گوشم شنيد قصهء ايمان و مست شد * كو قِسْمِ چشم ؟ صورتِ ايمانم آرزوست يك دست جام باده و يك دست جَعد يار * رقصى چنين ميانهء ميدانم آرزوست مىگويد آن رُباب كه مردم ز انتظار * دست و كنار و زخمهء عثمانم آرزوست من هم رُباب عشقم و عشفم رُبابى است * و آن لطفهاى زخمهء رحمانم آرزوست باقى اين غزل را اى مطرب ظريف * زينسان همى شمار كه زينسانم آرزوست بنماى شمس مفخر تبريز رو ز شرق * من هُدهُدم حضور سليمانم آرزوست * * بر عاشقان فريضه بود جست‌وجوى دوست * بر روى و سر چو سيل روان تا بجوى دوست خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه‌ها * اى گفت‌وگوى ما همگى گفت‌وگوى دوست گاهى بجوى دوست چو آب روان خوشم * گاهى چو آب حبس شدم در سبوى دوست بر گوش ما نهاده دهان او بدمدمه * تا جان ما بگيرد يكباره بوى دوست چون جانِ جان وى آمد از وى گزير نيست * من در جهان نديدم يك جان عدوى دوست بگدازدت ز ناز و چو مويت كند ضعيف * ندهى بهر دو عالم يكتاى موى دوست با دوست ما نشسته كه اى دوست دوست كو ؟ * كوكو همى زنيم ز مستى بكوى دوست تصويرهاى ناخوش و انديشهء ركيك * از طبع سست باشد و اين نيست سوى دوست خاموش باش تا صفت خويش خود كند * كو هاىهاى سرد تو ؟ كو هاىوهوى دوست